قسمت اول.

ادامه پست پیشین:

***

دو سه نفر از عقلای مدینه با معاویه ملاقات کردند. گفتند: این راهی که تو می‏روی راه درستی نیست. تو نمی‏توانی با تهدید و زور با این چهار نفر مقابله کنی. هر چند این چهار نفر الان نه حکومت در دستشان هست، نه سپاه دارند، نه لشکر دارند، هیچ چیز ندارند. اما استخوان و شخصیت آن‏ها تو را خرد می‏کند. صلاح در این است که بیش از این سر به سر این‏ها نگذاری. برو حج و برگرد. ولی معاویه از آن‏هایی بود که وقتی دنبال یک هدف را می‏گرفت، از هیچ‏کاری فروگذار نمی‏کرد تا به هدف برسد. آمد مکه. در مکه که یک مجمع بزرگ اسلامی بود معاویه باز با این چهار نفر برخورد کرد. در آن‏جا خیلی به آن‏ها خوش آمد گفت. خیلی محبت کرد. خیلی احترام کرد. خودش اسب و نوکر فرستاد از آن‏ها خواهش کرد به مجلس معاویه بیایند. این چهار نفر دیدند سیاست معاویه عوض شده، در مدینه با آن خشونت و تلخی و گستاخی، در مکه با این رویه‏ی نرم و آرام! چه خبر شده؟ چهار نفری با هم جلسه کردند. گفتند کاسه‏ای زیر نیم‏کاسه است. باید ما قبلاً خودمان را برای برخورد با معاویه آماده کنیم. معاویه اتفاقاً به فاصله‏ی کمی از این چهار نفر دعوت کرد که در یک جلسه‏ی خصوصی با او ملاقات کنند.

به محض این دعوت، چهار نفر دور هم نشستند مشورت کردند که کدامیک از ما در آن جلسه صحبت بکند. بالاخره عبدالله بن زبیر انتخاب شد که در آن جلسه پاسخگوی معاویه باشد. معاویه این چهار نفر را دعوت کرد و با آن‏ها خلوت کرد و شروع کرد مقداری درباره‏ی یک یک این‏ها مدح و ثناء خواندن. اما شما حسین بن علی! سید جوانان مسلمین هستید. آقای جوانان مسلمان‏ها هستید. فرزندزاده‏ی رسول خدا هستید. فرزند علی مرتضی هستید. مقامتان چنین است. شأنتان چنان است. اما شما عبدالله بن عمر! فرزند عمر هستید، که نسبت به اسلام چه کرده و چه کرده. اما شما عبدالرحمن بن ابی‏بکر! پیرمردی هستید محترم، فرزند خلیفه‏ی اول، چه هستید، چه هستید. اما شما عبدالله بن زبیر! مردی هستی شجاع، در تاریخ اسلام شجاعت‏ها داشتی، خودت، پدرت چنین چنان… مقداری از آن‏ها تمجید کرد. ولی من از شما یک خواهش دارم، چه شده است که شما از بیعت با فرزند من یزید امتناع کردید؟ فکر نکنید کار به دست یزید می‏آید. کار به دست خود شماست. من قول می‏دهم تمام رتق و فتق امور به دست شما باشد. فقط اسم خلافت روی یزید باشد که بعدها اختلاف پیش نیاید. همه ساکت شدند.

رو کرد به عبدالله بن زبیر، گفت: تو یک حرفی بزن! گفت شما را مخیر می‏کنیم میان یکی از سه کار، یا اصلاً خلیفه‏ای معین نکنید. بگذارید بعد از شما مردم خودشان خلیفه‏ای انتخاب کنند. یا مثل ابوبکر، عمر را که اصلاً قوم و خویشی با او نداشت، با این‏که ابوبکر پسر داشت، محمد بن ابی‏بکر، عبدالرحمن بن ابی‏بکر، بچه‏هایی داشت، با این‏که پسر داشت، قوم و خویش داشت، هیچ‏کدام از آن‏ها را خلیفه نکرد. عمر را که اصلاً فاصله‏اش خیلی دور بود با قریش، او را به عنوان خلیفه معین کرد. شما هم یک فرد شایسته‏ای را از غیر خاندان خودتان به عنوان زمامدار مسلمین معرفی کنید. یا مثل عمر کار را به شورای شش نفری یا ده نفری واگذار کنید. اما این کار که شما می‏خواهید برای بعد از خودتان برای اولین بار در تاریخ اسلام، خودتان زمینه‏ی حکومت فرد دلخواهتان را برای بعد فراهم کنید، برای ما قابل قبول نیست. معاویه دید چه بگوید؟ گفت من که نمی‏توانم در پاسخ شما حرفی بزنم این‏جا و عاجزم از این‏که در برابر منطق شما دلیل و برهانی بیاورم. من حالا حرفی ندارم، عرضی ندارم، بسیار خوب! فردا در یک جلسه‏ی عمومی، من بلکه بتوانم نظر خودم را بگویم. اما چون من آدم ضعیف‏المنطقی هستم و شما خیلی منطقتان نیرومند است، یک شرط دارد و آن این است که شما که در جلسه می‏نشینید من چه خوب بگویم چه بد بگویم، چه راست بگویم چه دروغ بگویم، حق اینکه یک کلمه حرف بزنید ندارید و الان اعلام می‏کنم که فردا دو نفر با شمشیر برهنه بالای سر شما از مأموران شام- که هیچ دیگر پیغمبر و خاندان پیغمبر سرشان نمی‏شود با تبلیغات بیست ساله‏ی معاویه- من دو نفر از این‏ها را بالای سر هر کدام از شما با شمشیر برهنه‏ای کشیده مأمور می‏گذارم که اگر کلمه‏ی اول را گفتید به کلمه‏ی دوم نمی‏رسد، سرتان را از تنتان جدا کرده‏اند. من یا راست می‏گویم فردا یا دروغ می‏گویم. اگر راست می‏گویم که خوب، اگر دروغ می‏گویم بگذارید این دروغ پای خودم باشد.

فردا شد و معاویه آمد در یک جلسه‏ی بسیار عمومی و گفتند امیرالمؤمنین معاویه می‏خواهد سخنرانی کند. آمد رفت خطبه‏ای خواند. همه‏ی مردم هم نشسته‏اند ساکت، در چند گوشه‏ی مجلس هم چند مأمور شمشیر به دست بالای سر چند نفر ایستاده‏اند. البته جلسه آن‏قدر شلوغ است که این مطلب هم خیلی جلب توجه نمی‏تواند بکند. معاویه رفت منبر و شروع کرد مقدار زیادی از مردم تعریف کردن و تمجید کردن و بعد مقدار زیادی درباره‏ی یزید تعریف کردن و تمجید کردن، یزید پسر من چنین است، چنان است، نسبت به رعیت و نسبت به مردم و مسلمانان این‏قدر مهر و علاقه دارد و چنین است و چنان است و شنیده‏ام که می‏گویند چهار نفر از بزرگان مسلمین با خلافت یزید مخالفند. یکی حسین بن علی، یکی عبدالرحمن بن ابی‏بکر، یکی عبدالله بن عمر، یکی عبدالله بن زبیر، عجب مردم دروغ می‏گویند! من خودم با این‏ها دیشب صحبت کردم. ابداً مخالفتی ندارند. هیچ مخالفتی ندارند این‏ها و کاملاً تصدیق می‏کنند این مطلب را که خلافت یزید به صلاح امت اسلام است! به این ترتیب مأمورانش را هم گذاشته بود و مخصوصاً عده‏ای از مردم شام را گذاشته بود که اول بیایند و همان جا با معاویه بیعت کنند به عنوان یزید. مردم ریختند با معاویه بیعت کردند به عنوان یزید. این داستان را در تاریخ‏های معتبر برادران سنی‏مان نوشته‏اند. از جمله کامل بن عتیق که جزء مآخذ بسیار مهم تاریخی اسلام است و شاید آقایان نمی‏دانم شاید برای اولین بار است در تاریخ کربلا چنین ریشه‏هایی را می‏شنوید، نمی‏دانم شاید…

به این ترتیب این چهار نفر چه کنند؟ حرف بزنند کشته می‏شوند بی‏فایده. خوب کشته بشوند، اما بی‏فایده. حرفشان را نمی‏توانند برسانند. چون کلمه‏ی اول به کلمه‏ی دوم نمی‏رسد. نقشه‏ای است معاویه بازی کرده، به ثمر رسید. ابن‏اثیر می‏گوید بعد از این‏که ازدحامی شد، مردم با معاویه بیعت کردند، ریختند به جان این چهار نفر که عجب! شما گفتید که ما هرگز با یزید بیعت نمی‏کنیم، پس چه شد؟ گفتند: دروغ می‏گوید این مرد. گفتند: نه‏خیر! شما دروغ می‏گویید، پس چرا همآن‏جا بلند نشدید تکذیب کنید؟ گفتند این بلا را به سر ما آورده بود. این توطئه را چیده بود. ولی کی بود که به این حرف ها گوش کند دیگر؟

به این ترتیب معاویه نقشه‏ی خودش را بازی کرد برگشت به شام. در سال پنجاه و شش هجری. چهار سال بعد در سال شصت هجرت در ماه رجب، اول ماه رجب یا پانزده ماه رجب، مختلف نوشته‏اند، معاویه مُرد. یزید آمد سر کار. باید یزید مجدداً بعد از این‏که می‏آید سر کار، به عنوان خلیفه بیعت بگیرند برایش. ملاحظه کنید بیعت قبلی به عنوان ولایتعهدی بوده، حالا باید به عنوان امیرالمؤمنین و خلیفه برای او بیعت بگیرند مجدداً. دستور داد به همه‏ی فرمانداران که از مردم بیعت بگیرید. از جمله به نعمان بن بشیر، والی مدینه، نوشت بیعت بگیر و نوشت مخصوصاً در مدینه سخت‏گیری کن. هیچ فردی، بدون استثناء باید همه بیعت کنند و نسبت به این چهار نفر هم تذکر داد به هر قیمتی هست از آن‏ها بیعت بگیر. نعمان فرستاد سراغ این چهار نفر. آن‏ها چه گفتند؟ آن سه نفر فعلاً جزء بحث ما نیست. فرستاد سراغ امام حسین. امام حسین با عده‏ای از بنی‏هاشم آمدند به سمت دارالعماره. امام وارد مجلس شد تنها، نعمان و مروان بن حکم نشسته‏اند. نعمان قصه را گفت که من دستور دارم از شما بیعت بگیرم به عنوان خلافت برای یزید. حضرت فرمود من بیعت نمی‏کنم. نعمان تهدید کرد، مروان هم تحریک کرد، فکر می‏کنید که از نظر روح مبارزه و دلیری و شجاعت الهی، امام حسین خوب بود همین جا در برابر این دو نفر بایستد و مقاومت کند و مطلب همین جا تمام بشود؟ یا فکر می‏کنید بهتر بود امام حسین هر تصمیمی دارد موقعی اجرا کند که در یک صحنه‏ی بازِ تاریخی، آن تصمیم به مرحله‏ی عمل درآید؟ امام حسین از اول، از روزی که معاویه می‏خواست از او برای یزید بیعت بگیرد تصمیم خودش را گرفته بود. باید در برابر این مطلب به قیمت جان قیام کند و بایستد. اما جا و صحنه‏ی این جانبازی کجا باشد؟ این خیلی مسئله‏ی مهمی بود. صحنه‏ی این جانبازی در مجلس مکه‏ای باشد که معاویه دو نفر شمشیر به دست بالای سر هر کدام از این‏ها گذاشته؟ امام حسین برخیزد صحبت کند و همان جا کشته بشود؟ نه! چه ثمر؟ صحنه‏ی این مقاومت و دلیری و شجاعت ایمانی و الهی در خانه‏ی نعمان بن بشیر باشد که نعمان است و مروان است و امام حسین؟ چه ثمر؟

این بود که حضرت فرمود خوب نعمان، تو اگر هم بخواهی از من بیعت بگیری این‏جا که فایده‏ای ندارد چون مردم قبول نمی‏کنند. تو می‏دانی که بیعت گرفتن از من روی مردم اثر دارد. اگر می‏خواهی بیعت بگیری بهتر است فردا بیعت بگیری در یک مجلس عمومی. من هم ضمناً فکرهایم را بکنم. نعمان پسندید. مروان به نعمان گفت نگذار برود، از چنگت می‏گریزد. نعمان گفت تو توطئه‏گر هستی. تو دشمنی داری با خاندان علی. ول کن بگذار فردا این مطلب حل می‏شود. نقل می‏کنند دشنام هم به مروان داد. امام از خانه‏ی نعمان بن بشیر و مقرّ حکومت آمد به منزل، سحرگاه با خاندان از بیراهه به سمت مکه حرکت کرد. شیخ مفید در ارشاد می‏نویسد که تاریخ حرکت امام از مدینه به مکه در حدود بیست و هفت یا بیست و هشت رجب بود. بعد از پنج روز، در روز سوم ماه شعبان، حضرت به مکه وارد شد.

از سوم شعبان این‏جا وقایع زیادی هست. ولی نمی‏شود یک شبه همه را گفت. از سوم شعبان تا هشتم ماه ذی‏الحجه، چهار ماه و پنج روز امام حسین در مکه است. وقایع زیادی هم در خارج مکه پیش آمده، مخصوصاً در عراق- که یک خصوصیت و به اصطلاح اروپایی‏ها یک کاراکتر خاص اجتماعی دارند مردم کوفه و بصره- تشنجات و وقایعی رخ داده است و به هر حال وضع حکومت یزید متزلزل است. حرکت امام از مدینه به مکه مسئله را در مدینه دچار اشکال کرده. مکه هم که پیداست حرم خداست. از کوفه عده‏ی زیادی از کسانی که با حکومت و خلافت یزید مخالف بودند نامه‏های متعدد نوشتند و امام حسین را دعوت کردند به کوفه که به آن‏جا برود و با او به عنوان امیرمؤمنان بیعت کنند. ملاحظه می‏کنید تا قبل از این دعوت، قیام ابا عبدالله در برابر یزید هیچ ارتباطی به مردم کوفه ندارد. ارتباط قیام کربلا با مردم کوفه از این دعوت شروع می‏شود. روز هشتم ذی‏الحجه، امام با عده‏ی زیادی از همراهان و با تمام بستگان از مکه حرکت می‏کند. ظاهر امر این است که امام می‏آید به کوفه تا با کمک مردم کوفه خلافت اسلامی را به‏دست بیاورد. این ظاهر امر است. ولی وصیت امام حسین در مکه که نوشت و به دست برادرش محمد حنفیه داد، هدف دیگری را نشان می‏دهد. من جمله‏ای از این وصیت را می‏خوانم. در آن وصیت حضرت بعد از حمد و ثنای الهی و اظهار عقاید حقه چنین نوشت: «إنی لم اخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و إنما خرجت لطلب الإصلاح فی امة جدی، ارید أن آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و أبی علی بن أبی طالب». آگاه باشید من از این‏جا بیرون نمی‏روم برای این که در میان امت اسلام فسادی به پا کنم. انگیزه‏ی من برای این قیام و حرکت این است که امت اسلام را دچار فساد می‏بینم. قیام می‏کنم می‏روم به خاطر اصلاح امت. قیام می‏کنم به پا می‏خیزم در راه ترویج نیکی‏ها و مبارزه با فساد و بدی‏ها. می‏خواهم در میان امت اسلام به همان روشی که پیغمبر، جد من و امیرمؤمنان علی، پدر من رفتار می‏کرد رفتار کنم. هدف خروج و قیام و نهضت حسینی و حادثه‏ی کربلا این‏جا به صورت صریح و روشن در مکتوب امام در تاریخ ثبت شد.

***

ادامه در قسمت سوم.








روایتی دیگر از این روزها …
(از اینجا دریافت کنید)