روایتی دیگر از این روزها … (۲)
تاریخ اسلام ۷م آذر ۱۳۸۸ادامه پست پیشین:
***
دو سه نفر از عقلای مدینه با معاویه ملاقات کردند. گفتند: این راهی که تو میروی راه درستی نیست. تو نمیتوانی با تهدید و زور با این چهار نفر مقابله کنی. هر چند این چهار نفر الان نه حکومت در دستشان هست، نه سپاه دارند، نه لشکر دارند، هیچ چیز ندارند. اما استخوان و شخصیت آنها تو را خرد میکند. صلاح در این است که بیش از این سر به سر اینها نگذاری. برو حج و برگرد. ولی معاویه از آنهایی بود که وقتی دنبال یک هدف را میگرفت، از هیچکاری فروگذار نمیکرد تا به هدف برسد. آمد مکه. در مکه که یک مجمع بزرگ اسلامی بود معاویه باز با این چهار نفر برخورد کرد. در آنجا خیلی به آنها خوش آمد گفت. خیلی محبت کرد. خیلی احترام کرد. خودش اسب و نوکر فرستاد از آنها خواهش کرد به مجلس معاویه بیایند. این چهار نفر دیدند سیاست معاویه عوض شده، در مدینه با آن خشونت و تلخی و گستاخی، در مکه با این رویهی نرم و آرام! چه خبر شده؟ چهار نفری با هم جلسه کردند. گفتند کاسهای زیر نیمکاسه است. باید ما قبلاً خودمان را برای برخورد با معاویه آماده کنیم. معاویه اتفاقاً به فاصلهی کمی از این چهار نفر دعوت کرد که در یک جلسهی خصوصی با او ملاقات کنند.
به محض این دعوت، چهار نفر دور هم نشستند مشورت کردند که کدامیک از ما در آن جلسه صحبت بکند. بالاخره عبدالله بن زبیر انتخاب شد که در آن جلسه پاسخگوی معاویه باشد. معاویه این چهار نفر را دعوت کرد و با آنها خلوت کرد و شروع کرد مقداری دربارهی یک یک اینها مدح و ثناء خواندن. اما شما حسین بن علی! سید جوانان مسلمین هستید. آقای جوانان مسلمانها هستید. فرزندزادهی رسول خدا هستید. فرزند علی مرتضی هستید. مقامتان چنین است. شأنتان چنان است. اما شما عبدالله بن عمر! فرزند عمر هستید، که نسبت به اسلام چه کرده و چه کرده. اما شما عبدالرحمن بن ابیبکر! پیرمردی هستید محترم، فرزند خلیفهی اول، چه هستید، چه هستید. اما شما عبدالله بن زبیر! مردی هستی شجاع، در تاریخ اسلام شجاعتها داشتی، خودت، پدرت چنین چنان… مقداری از آنها تمجید کرد. ولی من از شما یک خواهش دارم، چه شده است که شما از بیعت با فرزند من یزید امتناع کردید؟ فکر نکنید کار به دست یزید میآید. کار به دست خود شماست. من قول میدهم تمام رتق و فتق امور به دست شما باشد. فقط اسم خلافت روی یزید باشد که بعدها اختلاف پیش نیاید. همه ساکت شدند.
رو کرد به عبدالله بن زبیر، گفت: تو یک حرفی بزن! گفت شما را مخیر میکنیم میان یکی از سه کار، یا اصلاً خلیفهای معین نکنید. بگذارید بعد از شما مردم خودشان خلیفهای انتخاب کنند. یا مثل ابوبکر، عمر را که اصلاً قوم و خویشی با او نداشت، با اینکه ابوبکر پسر داشت، محمد بن ابیبکر، عبدالرحمن بن ابیبکر، بچههایی داشت، با اینکه پسر داشت، قوم و خویش داشت، هیچکدام از آنها را خلیفه نکرد. عمر را که اصلاً فاصلهاش خیلی دور بود با قریش، او را به عنوان خلیفه معین کرد. شما هم یک فرد شایستهای را از غیر خاندان خودتان به عنوان زمامدار مسلمین معرفی کنید. یا مثل عمر کار را به شورای شش نفری یا ده نفری واگذار کنید. اما این کار که شما میخواهید برای بعد از خودتان برای اولین بار در تاریخ اسلام، خودتان زمینهی حکومت فرد دلخواهتان را برای بعد فراهم کنید، برای ما قابل قبول نیست. معاویه دید چه بگوید؟ گفت من که نمیتوانم در پاسخ شما حرفی بزنم اینجا و عاجزم از اینکه در برابر منطق شما دلیل و برهانی بیاورم. من حالا حرفی ندارم، عرضی ندارم، بسیار خوب! فردا در یک جلسهی عمومی، من بلکه بتوانم نظر خودم را بگویم. اما چون من آدم ضعیفالمنطقی هستم و شما خیلی منطقتان نیرومند است، یک شرط دارد و آن این است که شما که در جلسه مینشینید من چه خوب بگویم چه بد بگویم، چه راست بگویم چه دروغ بگویم، حق اینکه یک کلمه حرف بزنید ندارید و الان اعلام میکنم که فردا دو نفر با شمشیر برهنه بالای سر شما از مأموران شام- که هیچ دیگر پیغمبر و خاندان پیغمبر سرشان نمیشود با تبلیغات بیست سالهی معاویه- من دو نفر از اینها را بالای سر هر کدام از شما با شمشیر برهنهای کشیده مأمور میگذارم که اگر کلمهی اول را گفتید به کلمهی دوم نمیرسد، سرتان را از تنتان جدا کردهاند. من یا راست میگویم فردا یا دروغ میگویم. اگر راست میگویم که خوب، اگر دروغ میگویم بگذارید این دروغ پای خودم باشد.
فردا شد و معاویه آمد در یک جلسهی بسیار عمومی و گفتند امیرالمؤمنین معاویه میخواهد سخنرانی کند. آمد رفت خطبهای خواند. همهی مردم هم نشستهاند ساکت، در چند گوشهی مجلس هم چند مأمور شمشیر به دست بالای سر چند نفر ایستادهاند. البته جلسه آنقدر شلوغ است که این مطلب هم خیلی جلب توجه نمیتواند بکند. معاویه رفت منبر و شروع کرد مقدار زیادی از مردم تعریف کردن و تمجید کردن و بعد مقدار زیادی دربارهی یزید تعریف کردن و تمجید کردن، یزید پسر من چنین است، چنان است، نسبت به رعیت و نسبت به مردم و مسلمانان اینقدر مهر و علاقه دارد و چنین است و چنان است و شنیدهام که میگویند چهار نفر از بزرگان مسلمین با خلافت یزید مخالفند. یکی حسین بن علی، یکی عبدالرحمن بن ابیبکر، یکی عبدالله بن عمر، یکی عبدالله بن زبیر، عجب مردم دروغ میگویند! من خودم با اینها دیشب صحبت کردم. ابداً مخالفتی ندارند. هیچ مخالفتی ندارند اینها و کاملاً تصدیق میکنند این مطلب را که خلافت یزید به صلاح امت اسلام است! به این ترتیب مأمورانش را هم گذاشته بود و مخصوصاً عدهای از مردم شام را گذاشته بود که اول بیایند و همان جا با معاویه بیعت کنند به عنوان یزید. مردم ریختند با معاویه بیعت کردند به عنوان یزید. این داستان را در تاریخهای معتبر برادران سنیمان نوشتهاند. از جمله کامل بن عتیق که جزء مآخذ بسیار مهم تاریخی اسلام است و شاید آقایان نمیدانم شاید برای اولین بار است در تاریخ کربلا چنین ریشههایی را میشنوید، نمیدانم شاید…
به این ترتیب این چهار نفر چه کنند؟ حرف بزنند کشته میشوند بیفایده. خوب کشته بشوند، اما بیفایده. حرفشان را نمیتوانند برسانند. چون کلمهی اول به کلمهی دوم نمیرسد. نقشهای است معاویه بازی کرده، به ثمر رسید. ابناثیر میگوید بعد از اینکه ازدحامی شد، مردم با معاویه بیعت کردند، ریختند به جان این چهار نفر که عجب! شما گفتید که ما هرگز با یزید بیعت نمیکنیم، پس چه شد؟ گفتند: دروغ میگوید این مرد. گفتند: نهخیر! شما دروغ میگویید، پس چرا همآنجا بلند نشدید تکذیب کنید؟ گفتند این بلا را به سر ما آورده بود. این توطئه را چیده بود. ولی کی بود که به این حرف ها گوش کند دیگر؟
به این ترتیب معاویه نقشهی خودش را بازی کرد برگشت به شام. در سال پنجاه و شش هجری. چهار سال بعد در سال شصت هجرت در ماه رجب، اول ماه رجب یا پانزده ماه رجب، مختلف نوشتهاند، معاویه مُرد. یزید آمد سر کار. باید یزید مجدداً بعد از اینکه میآید سر کار، به عنوان خلیفه بیعت بگیرند برایش. ملاحظه کنید بیعت قبلی به عنوان ولایتعهدی بوده، حالا باید به عنوان امیرالمؤمنین و خلیفه برای او بیعت بگیرند مجدداً. دستور داد به همهی فرمانداران که از مردم بیعت بگیرید. از جمله به نعمان بن بشیر، والی مدینه، نوشت بیعت بگیر و نوشت مخصوصاً در مدینه سختگیری کن. هیچ فردی، بدون استثناء باید همه بیعت کنند و نسبت به این چهار نفر هم تذکر داد به هر قیمتی هست از آنها بیعت بگیر. نعمان فرستاد سراغ این چهار نفر. آنها چه گفتند؟ آن سه نفر فعلاً جزء بحث ما نیست. فرستاد سراغ امام حسین. امام حسین با عدهای از بنیهاشم آمدند به سمت دارالعماره. امام وارد مجلس شد تنها، نعمان و مروان بن حکم نشستهاند. نعمان قصه را گفت که من دستور دارم از شما بیعت بگیرم به عنوان خلافت برای یزید. حضرت فرمود من بیعت نمیکنم. نعمان تهدید کرد، مروان هم تحریک کرد، فکر میکنید که از نظر روح مبارزه و دلیری و شجاعت الهی، امام حسین خوب بود همین جا در برابر این دو نفر بایستد و مقاومت کند و مطلب همین جا تمام بشود؟ یا فکر میکنید بهتر بود امام حسین هر تصمیمی دارد موقعی اجرا کند که در یک صحنهی بازِ تاریخی، آن تصمیم به مرحلهی عمل درآید؟ امام حسین از اول، از روزی که معاویه میخواست از او برای یزید بیعت بگیرد تصمیم خودش را گرفته بود. باید در برابر این مطلب به قیمت جان قیام کند و بایستد. اما جا و صحنهی این جانبازی کجا باشد؟ این خیلی مسئلهی مهمی بود. صحنهی این جانبازی در مجلس مکهای باشد که معاویه دو نفر شمشیر به دست بالای سر هر کدام از اینها گذاشته؟ امام حسین برخیزد صحبت کند و همان جا کشته بشود؟ نه! چه ثمر؟ صحنهی این مقاومت و دلیری و شجاعت ایمانی و الهی در خانهی نعمان بن بشیر باشد که نعمان است و مروان است و امام حسین؟ چه ثمر؟
این بود که حضرت فرمود خوب نعمان، تو اگر هم بخواهی از من بیعت بگیری اینجا که فایدهای ندارد چون مردم قبول نمیکنند. تو میدانی که بیعت گرفتن از من روی مردم اثر دارد. اگر میخواهی بیعت بگیری بهتر است فردا بیعت بگیری در یک مجلس عمومی. من هم ضمناً فکرهایم را بکنم. نعمان پسندید. مروان به نعمان گفت نگذار برود، از چنگت میگریزد. نعمان گفت تو توطئهگر هستی. تو دشمنی داری با خاندان علی. ول کن بگذار فردا این مطلب حل میشود. نقل میکنند دشنام هم به مروان داد. امام از خانهی نعمان بن بشیر و مقرّ حکومت آمد به منزل، سحرگاه با خاندان از بیراهه به سمت مکه حرکت کرد. شیخ مفید در ارشاد مینویسد که تاریخ حرکت امام از مدینه به مکه در حدود بیست و هفت یا بیست و هشت رجب بود. بعد از پنج روز، در روز سوم ماه شعبان، حضرت به مکه وارد شد.
از سوم شعبان اینجا وقایع زیادی هست. ولی نمیشود یک شبه همه را گفت. از سوم شعبان تا هشتم ماه ذیالحجه، چهار ماه و پنج روز امام حسین در مکه است. وقایع زیادی هم در خارج مکه پیش آمده، مخصوصاً در عراق- که یک خصوصیت و به اصطلاح اروپاییها یک کاراکتر خاص اجتماعی دارند مردم کوفه و بصره- تشنجات و وقایعی رخ داده است و به هر حال وضع حکومت یزید متزلزل است. حرکت امام از مدینه به مکه مسئله را در مدینه دچار اشکال کرده. مکه هم که پیداست حرم خداست. از کوفه عدهی زیادی از کسانی که با حکومت و خلافت یزید مخالف بودند نامههای متعدد نوشتند و امام حسین را دعوت کردند به کوفه که به آنجا برود و با او به عنوان امیرمؤمنان بیعت کنند. ملاحظه میکنید تا قبل از این دعوت، قیام ابا عبدالله در برابر یزید هیچ ارتباطی به مردم کوفه ندارد. ارتباط قیام کربلا با مردم کوفه از این دعوت شروع میشود. روز هشتم ذیالحجه، امام با عدهی زیادی از همراهان و با تمام بستگان از مکه حرکت میکند. ظاهر امر این است که امام میآید به کوفه تا با کمک مردم کوفه خلافت اسلامی را بهدست بیاورد. این ظاهر امر است. ولی وصیت امام حسین در مکه که نوشت و به دست برادرش محمد حنفیه داد، هدف دیگری را نشان میدهد. من جملهای از این وصیت را میخوانم. در آن وصیت حضرت بعد از حمد و ثنای الهی و اظهار عقاید حقه چنین نوشت: «إنی لم اخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و إنما خرجت لطلب الإصلاح فی امة جدی، ارید أن آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی و أبی علی بن أبی طالب». آگاه باشید من از اینجا بیرون نمیروم برای این که در میان امت اسلام فسادی به پا کنم. انگیزهی من برای این قیام و حرکت این است که امت اسلام را دچار فساد میبینم. قیام میکنم میروم به خاطر اصلاح امت. قیام میکنم به پا میخیزم در راه ترویج نیکیها و مبارزه با فساد و بدیها. میخواهم در میان امت اسلام به همان روشی که پیغمبر، جد من و امیرمؤمنان علی، پدر من رفتار میکرد رفتار کنم. هدف خروج و قیام و نهضت حسینی و حادثهی کربلا اینجا به صورت صریح و روشن در مکتوب امام در تاریخ ثبت شد.
***
ادامه در قسمت سوم.


۱۰م آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ
سلام برادر
۲۲م آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۰۰ ب.ظ
کسی که دیروز برای حفظ قدرت خود، پسر خمینی را کشت، امروز، از به آتش زدن عکسش ابایی ندارد