قسمت اول.

قسمت دوم.

ادامه پست پیشین:

***

در میان راه وقایع زیادی رخ داد. تا نیمه‏ی راه بلکه تا دو سوم راه هنوز سیمای حرکت اباعبدالله این بود که مردم کوفه از او دعوت کرده‏اند. اباعبدالله و یاران و اصحابشان می‏آیند به کوفه تا آن‏جا فرمانروا بشوند. ولی در منزل ثعلبیه دو نفر آمدند خدمت امام عرض کردند ما خبری داریم. علانیه بگوییم یا در جلسه‏ی سری؟ فرمود نه، من چیز سری ندارم از اصحاب و یاران خودم، علانیه بگویید. گفتند ما در کمی پیش از این‏که به این‏جا برسیم به یکی از مسافران که از کوفه می‏آمد برخورد کردیم. مرد بسیار مورد اعتمادی است. گفت من از کوفه بیرون آمدم در حالی که مسلم بن عقیل، نماینده‏ی حسین، هانی بن عروه و عبدالله بن یقطر، بزرگ‏ترین و سرشناس‏ترین حامیان حسین در کوفه کشته شدند. حضرت فرمود: انا لله و انا الیه راجعون.

در منزل بعد، در منزل اذیب، به حضرت خبر دادند فرستاده‏ی شما- حضرت از وسط راه قیس بن مسهر صیداوی را فرستاده بود به کوفه که حرکت امام را اطلاع بدهد و قیس به دست عمّال ابن‏زیاد گرفتار شد و کشته شد که آن هم داستان بسیار آموزنده‏ای دارد- در منزل اذیب به حضرت خبر دادند فرستاده‏ی مخصوص شما به کوفه بدست عمّال ابن‏زیاد کشته شد. در منزل زباله امام همه‏ی کسانی را که با او بودند جمع کرد. در آن‏جا برای آن‏ها صحبت کرد. خطابه‏ای خواند. بعد از حمد و ثنای الهی چنین فرمود: «اما بعد، انه قد نزل من الامر ما قد ترون و ان الدنیا قد تغیرت و تنکرت»، حوادث این‏طور است که می‏بینید. این حوادث این‏جور رخ داده وضع عوض شده بطور کلی. وضع محیط عوض شده «و ادبر معروفها و استمرت حذاء»، خوبی‏ها پشت کرده به مردم، تلخی‏ها مستدام و پیگیر شده «فلم یبق منها الا صبابه کصبابه الاناء»، یک ته‏مانده‏ای از این کاسه‏ی زندگی مانده «و خسیس عیش کالمرعى الوبیل »، زندگانی پست بی‏ارزشی است، مثل چراگاه آفت‏زا، بیشتر از آن باقی نمانده.

بعد می‏خواهد اعلام کند چرا؟ چرا از نظر امام حسین زندگی دنیا و محیط این‏قدر فاسد شده؟ چون نان امام حسین توی روغن نیست؟ چون زندگی امام تأمین نیست؟ نه! زندگی امام حسین تا آخرین لحظات با بهترین وجه تأمین می‏شده. چرا پس زندگی بر امام حسین تلخ است؟ به کام امام تلخ است؟ «ألا ترون أن الحق لا یعمل به و أن الباطل لا یتناهی عنه؟»، نمی‏بینید کسی به حق عمل نمی‏کند و کسی از باطل خودداری نمی‏کند و از گناه خودداری نمی‏کند؟ بعد فرمود: اعلام می‏کنم از همین‏جا وضع عوض شد: «لیرغب المومن فی لقاءالله»، هر مرد با ایمانی باید از حالا خودش را برای مرگ آماده کند و مشتاق لقاء خدا باشد. «فانی لا اری الموت الا سعاده و لا الحیاة مع الظالمین الا برماً»، اما من که پیشوای شما هستم، مرگ را برای خودم خوشبختی جاودان می‏بینم و زندگی و هم‏زیستی با ستمگران را مایه‏ی تیرگی دل و جان. از این‏جا پایه و اساس عوض شد. مورخین نقل می‏کنند از همین‏جا امام فرمود هرکس می‏خواهد برود برود. هرکس به طمع زندگی با من آمده برود. بسیاری از اطرافیان امام حسین رفتند. امام با زبده‏ی یاران و خاندان خودش از این‏جا حرکت کرد. حرکت کرد و آمد و آمد. روز دوم محرم به کربلا رسید و آن‏جا خیمه زد و بعد هم لشکر ابن‏زیاد به سرکردگی عمر بن سعد آمدند در کربلا و پیام‏ها رد و بدل شد. این‏جا همین را باید کوتاه گفت، حوالی غروب عده‏ای از سپاه عمر بن سعد آمدند به صورت تقریباً حمله به سمت خیمه‏های اباعبدالله. حضرت به برادرش عباس و عده‏ای از جوانان فرمود بروید ببینید چه خبر است؟ این سر و صدا از کیست؟ عباس برادرش با بیست نفر آمدند جلوی مهاجمین [و گفتند] چه خبر است؟ گفتند ما دستور داریم یا از حسین برای یزید بیعت بگیریم یا الان حمله کنیم. قدری نصیحت کردند و ملامت کردند بعد حضرت عباس فرمود پس بگذارید من برگردم پیش اباعبدالله به او اطلاع بدهم ببینم چه تصمیمی می گیرد. گفتند خیلی خوب بروید زود برگردید. حوالی غروب است. حضرت عباس آمد خدمت برادرشان. عرض کرد آقا جان عده‏ای حمله کرده‏اند حرفشان هم این است، چه کنیم؟ فرمود برادر جان برو به آن‏ها بگو من امشب را فرصت می‏خواهم. فردا کار خودمان را با آن‏ها یک‏سره خواهیم کرد. من عشق و علاقه‏ای مفرط به نماز و قرائت قرآن، عشق و علاقه‏ی مفرط به مناجات با پروردگار دارم. دوست دارم شب قبل از شهادت را با نماز و راز و نیاز با پروردگار بگذرانم. حضرت برگشت پیام آقا را فرمود. قبول کردند، رفتند. گفتند بسیار خوب حساب ما فردا.

بعد شاید کمی هوا تاریک شده بود. حضرت قبل از هر کار یک اقدام دیگر کرد. صحنه‏ای پیش می‏آید که باید نه‏تنها حسین بن علی، حسین بن علی باشد، بلکه باید تمام کسانی که در اردوگاه حسین هستند، حسین صفت باشند. مبادا باز در میان این عده کسی باشد که فردا از فداکاری و جانبازی دریغ کند و لکه‏ی ننگی بر دامان مقدس این نهضت الهی باشد. حضرت همه‏ی آن‏ها را جمع کرد، خطابه‏ای خواند، حمد و ثنا کرد خدا را. در این جمله‏های حمد و ثناء نکته‏های بسیار آموزنده‏ای هست. خلاصه می‏کنم، بعد فرمود: «اما بعد فإنی لا اعلم أصحاباً أوفی و لا خیراً من أصحابی»، من یارانی بهتر و وفادارتر از یاران خودم نمی‏شناسم، «ولا أهل بیت ابر و لا أوصل من أهل بیتی»، قوم و خویش‏هایی نیکوکارتر و صله‏ی رحم‏دارتر از قوم و خویش‏های خودم نمی‏شناسم، «فجزاکم الله عنی خیراً»، خداوند از جانب من به همه‏ی شماها پاداش خیری بدهد. بعد فرمود: «ألا و إنی لا أظن یوماً لنا من هؤلاء»، من گمان نمی‏کنم دیگر روزی برای ما باقی مانده باشد از دست این مردم، «قد اذنت لکم»، من از همه‏ی شماها تشکر می‏کنم. به همه‏ی شما اجازه می‏دهم بروید، «فانطلقو جمیعاً فی حل»، همه‏تان بروید، از نظر من مجازید برای رفتن، «لیس علیکم حرجٌ منی و لا ضمان»، از جانب من نه سخت‏گیری هست و نه در مضیغه و رودربایستی باشید، نه عهد و پیمانی من از شما انتظار دارم. بروید، «هذااللیل قد غشیکم فاتخذوه جملاً»، شب و تاریکی شب رسید، دیگر حالا شب است و تاریک است، چراغی هم که نیست، بر گرده‏ی راهوار شب سوار شوید و بروید. بروید جان خودتان را به سلامت ببرید.

امام می‏خواست در این لحظه اعلام کند که از این ساعت به بعد به خاطر حسین هم دیگر نباید بجنگید. ای برادر من عباس، فردا دیگر برای برادرت حسین یا خواهرت زینب نجنگ. من به عنوان قوم و خویش و برادری از تو کمال سپاس‏گزاری را دارم. این‏ها هم با من کار دارند، اگر می‏خواهی بروی برو. من از تو گله ندارم. اگر می‏خواهی بمان ولی نه برای حسین. برای هدف حسین و خدای حسین. این است آن سطح عالی روح قیام کربلا. درسال گذشته من از نظر تقسیم‏بندی و ارزش‏یابی و مقایسه سه نوع قیام را مطرح کردم و بررسی کردم و چیزهایی عرض کردم. اگر فرصت می‏بود من حتی خلاصه‏ی آن‏ها را هم عرض کنم، آن وقت خوب معلوم می‏شد که تا کجا قیام اباعبدالله اعتلا دارد. در این قیام در خود اباعبدالله که مسئله از اول این‏طور بود، در همه‏ی افراد دیگر از کوچک و بزرگ که در این قیام شرکت دارند باید از این لحظه که لحظه‏ی جانبازی است، فقط یک هدف در نظر باشد و بس. خدا و آئین خدا. اسلام و امت اسلام و مصالح امت اسلام. البته این نهضت جاودان زنده می‏ماند. حالا خوب است این‏ها در پاسخ امام چه گفته باشند؟ بنی‏هاشم که هر چه بگویند حق دارند. امام است و آقای آن‏ها است و بزرگ‏تر خاندان است و قوم و خویش است، و به همه‏ی آن‏ها مهر و محبت کرده و همه.

مسلم بن عوسجه، پیرمرد کوفی از جا برخاست. عرض کرد آقا کجا برویم؟ تو را کجا بگذاریم و برویم؟ چگونه برویم؟ من اگر کشته شوم، جسدم سوزانده شود، خاکسترم به باد داده شود، دوباره زنده شوم، دوباره کشته شوم، اگر تا هفتاد بار این بلا سرم بیاید، محال است از حمایت از تو و هدف تو دست بردارم. زهیر بن قین که در وسط راه به دعوت اباعبدالله به این اردوگاه پیوسته برخاست گفت ای حسین بن علی! ما که تا این‏جا آمده‏ایم می‏دانیم برای چه آمده‏ایم. من اگر هزار بار کشته شوم و خاکم بر باد داده شود از شمشیر زدن در راه تو و هدف تو دست نخواهم کشید. با این پاسخ‏ها معلوم شد در اردوگاه حسین نامحرمی نمانده. مورخین عموماً در تاریخ‏هایشان نقل نکرده‏اند که حتی یک نفر بعد از این خطابه از اردوگاه حسین رفته باشد. معلوم می‏شود در آن تصفیه‏ی اول تصفیه‏ی اساسی صورت گرفته بود.

سلام الله علیکم؛

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک و اناخت برحلک، علیکم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار. سلام بر تو باد ای اباعبدالله و سلام بر آن جان‏های پاک، که پیرامون تو حلقه زدند. سلام خدا بر شما باد، تا ما هستیم و تا شب و روز هست.

بارالهی! از تو توفیق می‏طلبیم ما نیز همیشه یار و یاور عدل باشیم و دشمن آشتی‏ناپذیر ظلم و ظالم.

بارالهی! از تو می‏خواهیم امت اسلام را امتی سازی که در راهی که پیغمبر راهنمای بزرگت به آن‏ها نشان داده می‏روند و در این راه از هیچ‏گونه جانبازی و فداکاری دریغ ندارند.

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.








روایتی دیگر از این روزها …
(از اینجا دریافت کنید)